امروز راز ۱۰ سال پیش رو به من گفتی همون رازی که اگه همون موقع می گفتی قطعا یک طلاق و یه دعوای بزرگ به پا می شد هر چند رازداری کردی ولی در نوع خودش تلخی و غم بزرگی بود همان موقع و تمام اعصاب خوردیهاش هم برای خودت و خودت بود تازه می فهمم که چقدر صبور بودی من اگه بودم قالب تهی می کردم از اون همه رنج ... هر چند به قول دوست خوبم "معصومه" مگر جسم و جان انسان چقدر می تونه مشکلات و استرس ها رو تحمل کنه! بله مامان عزیزم اونوقت که قلب مهربون ت اذیت شد و مجبور شدی درمان کنی باز هم صبوری کردی مهربون بودی و گلایه نکردی خیلی صبوری می خواد خیلی خیلی خیلی ...
مامان عزیزم دوست دارم نمی دونم چطور به من گفتی و چه مطمئن گفتی: خیالم راحته که به کسی نمی گویی. حالا چون دیدی اکثرا با شما هم عقیده هستم راز این همه سال رو به من گفتی که اگه بعد از گذشت این همه سال این راز فاش بشه باز احتمال خیلی از ناراحتی ها و کدورت ها زیاده پس ترجیح دادی سر به مهر بمونه این راز لعنتی!
دلت می خواست به یکی بگی اون هم من که مثل خودت یک زمانی همه چیز رو تو دل خودم نگه می داشتم! اما حالا دیگه زندگی چیز دیگه ای به من یاد داده که برای راحتی خودم ساده باشم رو راست! نه سوءتفاهم نشه. فقط با امور کوچک و روزمره ای که به خودم مربوطه مثل وقتم و احساسم نسبت به خودم.
مامان سبک شدی. مطمئن باش این راز تلخ رو فراموش می کنم. امیدوارم از تلخی ش برای شما کم شده باشه.

