تبليغاتX
سیب سرخ

سیب سرخ

دفتر نوشته های ما

ای جانم فدایت شود مادرم که از انسوی دنیا با من تماس می گیری که رازهای ناگفته ات را بگویی هر کس نداند فکر می کند که فقط من رو داری که همه را با من دردل می کنی.

امروز راز ۱۰ سال پیش رو به من گفتی همون رازی که اگه همون موقع می گفتی قطعا یک طلاق و یه دعوای بزرگ به پا می شد هر چند رازداری کردی ولی در نوع خودش تلخی و غم بزرگی بود همان موقع و تمام اعصاب خوردیهاش هم برای خودت و خودت بود تازه می فهمم که چقدر صبور بودی من اگه بودم قالب تهی می کردم از اون همه رنج ... هر چند به قول دوست خوبم "معصومه" مگر جسم و جان انسان چقدر می تونه مشکلات و استرس ها رو تحمل کنه! بله مامان عزیزم اونوقت که قلب مهربون ت اذیت شد و مجبور شدی درمان کنی باز هم صبوری کردی مهربون بودی و گلایه نکردی خیلی صبوری می خواد خیلی خیلی خیلی ...

مامان عزیزم دوست دارم نمی دونم چطور به من گفتی و چه مطمئن گفتی:  خیالم راحته که به کسی نمی گویی. حالا چون دیدی اکثرا با شما هم عقیده هستم راز این همه سال رو به من گفتی که اگه بعد از گذشت این همه سال این راز فاش بشه باز احتمال خیلی از ناراحتی ها و کدورت ها زیاده پس ترجیح دادی سر به مهر بمونه این راز لعنتی!

دلت می خواست به یکی بگی اون هم من که مثل خودت یک زمانی همه چیز رو تو دل خودم نگه می داشتم! اما حالا دیگه زندگی چیز دیگه ای به من یاد داده که برای راحتی خودم ساده باشم رو راست! نه سوءتفاهم نشه. فقط با امور کوچک و روزمره ای که به خودم مربوطه مثل وقتم و احساسم نسبت به خودم.

مامان سبک شدی. مطمئن باش این راز تلخ رو فراموش می کنم. امیدوارم از تلخی ش برای شما کم شده باشه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم تیر 1390ساعت 9:1  توسط من و پسرم  | 

سلام بابای عزیزم امسال خیلی به یادت بودم برای خودم هم عجیب بود خیلی از حرفهاتون ناخودآگاه در شرایط خاص یادم می اومد و یا استفاده می کردم شاید چون این یکسال خیلی تحت فشار بودم و عجیب عمق حرفهاتون رو حالا به خوبی درک می کردم.

بابا نمی شه ماه رجب بیاد و من یادتون نباشم. هر وقت با مامان تلفنی احوال پرسی می کنم محاله که از یادم بری بعد از این همه سال و می خوام حالتون رو بپرسم. بابا یادتون بخیر و روحتون شاد.

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم خرداد 1390ساعت 8:28  توسط من و پسرم 

سلام

خیلی وقته ننوشم! خیلی وقایع به وقوع پیوست که از جمله بهترین هاش اومدن نی نی جونم به زندگی مون هست و سخت ترین هم ترک کردن خاک انـگـیـس بود.

روزهای متفاوتی رو می گذرونم در عین شیرینی کاملا متفاوت و غریب هستند برام فکر می کنم من عوض شدم و خودم بعد از سالها حالا متوجه شدم!

خیلی دوست دارم روون بنویسم ولی نمی دونم اشکالم چیه که نمی تونم؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم خرداد 1390ساعت 8:10  توسط من و پسرم  |