تبليغاتX
سیب سرخ

سیب سرخ

دفتر نوشته های ما

امروز یه روز برفی و زیباست٬ با اینکه ۳ روزی می شه که خورشید خانوم به شهر ما نتابیده و خوب هوا قابل تحمل هست وقتی برف یا بارون هست باد سرد کمتر می تونه وزیدن بگیره و کولاک کنه هوا رو.

از اونجایی که من و همسری کلوچه دوست داریم مقداری زیره و رازیانه از ایران با خودمون آوردیم و دستور پخت ش رو هم عملی مامانم یادم داد و به خاطر این که اول بارم بود می خواستم درست کنم گفتم یه سرچی داشته باشم تا چیزی از قلم نیفته٬ هر بیشتر گشتیم کمتر یافتیم. یکی می گفت فلفل سیاه٬ دیگری تخم مرغ و ... اونجوری نبودن که من می خواستم براین شدم تا طی تماس تلفنی از مامان گلی خودم بپرسم...

کلوچه سنتی

آرد گندم                                     ۱ کیلو گرم

شیر                                          حدود ۴۵۰ گرم

کره یا روغن مایع                           ۲۵۰ گرم

مایه خمیر                                   ۱ و نیم قاشق غذا خوری

زیره سبز سائیده                          ۲ و نیم قاشق غذا خوری

رازیانه سائیده                              نصف قاشق غذا خوری

شکر                                          به دلخواه

طرز تهیه:  ابتدا کره رو به روش بن ماری (آب شدن با حرارت غیر مستقیم٬ بخار آب جوش) بعد مخلوط آن با آرد + زیره و رازیانه سائیده و با دستگاه غذا ساز یا با دست به صورتی که تمام کره یا روغن با آرد یکدست شود.

حالا می تونیم مخلوط آرد رو به دو قسمت تقسیم کنیم برای اینکه قسمتی رو شیرین و قسمتی از آن را بدون شکر تهیه کنیم. مایه خمیر رو همراه با شیر که کمی ولرم شده رو کم کم به مواد اضافه می کنیم و خوب ورز می دهیم دقت کنید که ورز دادن این خمیر خیلی آسان تر از ورز دادن خمیر نان است وقتی که خمیر حالت چسبندگی و متعادلی به خودش گرفت٬ ( به دست نمی چسبد) می تونید به مدت ۵ تا ۱۰ دقیقه خوب ورز دهید و بعد در ظرفی که روی ان با دستمال پوشیده اید در جای گرمی برای یک ساعت بگذارید و می تونید قسمت دیگر خمیر رو که می خواهید شکر اضافه کنید رو هم با مخلوط کردن شیر و شکر تهیه کنید دقت کنید که خمیر شیرین سفت تر از خمیر بدون شکر است و ورز دادنش کمی سخت تر!

گام دوم:  فر رو گرم کنید فکر کنم فرهای ایـرانی همزمان قسمت بالا و پایین با هم روشن نمی شه٬ پس شعله ی پایین رو روشن کنید تا خوب فر گرم بشه. خمیر رو که حالا جا افتاده با استفاده از یه سطح صاف و وردنه باز کنید و به شکل دلخواه با کارد یا قالب فرم دهید دقت کنید که ضخامت خمیر به اندازه ی ۵ میلی متر باشه چون بعد از پخت حدود دو یا سه برابر می شه. برای خمیر بدون شکر من از کنجد استفاده کردم به این صورت که وقتی به شکل دلخواه درآوردم به دستم که نمدار بود خوب روی خمیر رو خیس کردم و کمی مالیدم تا خمیر رو نرمتر بشه تا کنجد ها به خمیر بچسبند بعد با استفاده از چنگال خوب سطح شیرنی ها رو باید سوزن زد وگرنه کلوچه ها مثل نون تنوری یه جاش پــف می شه و یه جاش نه. من با استفاده از کاغذ روغنی شیرینی ها رو روی شبکه های توری فر گذاشتم و در حدود ۱۲ دقیقه کلوچه ها آماده می شدند.

می تونید برای خمیر بدون شکر٬ خرما رو از هسته جدا کنید با کمی روغن و زنجفیـل گرم کنید و مثل پیراشکی٬ خرما یا خرما با گردو را وسط خمیر بگذارید. که بسته به ذائقه ی شما داره.

محمد عزیزم مرسی که کمک کردی چقدر خاطره ها خوب یادت مونده خیلی تایم شادی با شما داشتم.

کمی بعد نوشت:  اگر کسی سوالی برای تهیه کلوچه داشت می تونه بپرسه من در خدمت هستم.دستور رو ثبت کردم که فراموش نکنم دیدم حسابی ترد و سبک شد، فقط دستگاه غذا سازمون به قول پسرم ترکید...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم بهمن 1388ساعت 11:17  توسط من و پسرم  | 

این مرتبه با اینکه سفر خوبی بود و خیلی کوتاه بود وقتی برگشتیم حسابی هوا سرد و یخ بندون بود از سرما کف خونه انگار خیس بود و از بیرون هم سردتر! طفلی مهمون هامون.مهمان های عزیزم دو هفته ای با ما بودند و بعد از رفتن شون احساس تنهایی می کردم٬ حضورشون دوری از خانواده رو برام آسون تر کرده بود٬ چقدر هم پایه بودن برای خرید تو هوای برفی و سرمای شدید.

ایران چهار روز اولش خیلی بهم سخت گذشت خسته بودیم ما هم صبح رسیدیم مگه مهمونها اجازه می دادند بخوابیم از صبح با اینکه ساعت دقیق اومدن ما رو نمی دونستند و به مدد تلفن همراه مرتب با ما در تماس بودن خبر دار شدند مگه ما رو گذاشتند استراحت کنیم تا پاسی از شب! حالا مگه من می خوابیدیم ساعت خوابم بهم خورده بود به زور ساعت ۴ صبح خوابیدم این داستان تا چند روزی ادامه داشت و حسابی من رو از خستگی و بی خوابی شرمنده کرد.

و چقدر همه چیز تو ایـران بی انظباط بود می رفتی مطب دکتر٬ پزشک با متانت تمام و احترام برخورد می کرد اونوقت می رفتی آرایـشگاه انگار کارکنان اونجا زوزشون می اومد باهات حرف بزنند و چقدر فیس و افاده ای بودند و پر توقع. چند روزی با تلفن به چند جایی که می شناختم تماس گرفتم و همه به اتفاق قبول نمی کردند و یکی شون می گفت:  هفته ی آینده٬ یکی دیگه شون:  مشتری ما نیستی قبول نمی کنیم و گوشی رو تلق می گذاشت٬ ماشالله همه هم قیافه ها تغییر اساسی کرده و ابروی شیطونکی به قول خودشون مد شده بود به نظر من توی صورت شون چشماشون درشت تر بی ابرو شده بودند با آرایش غلیظ وحشتناک هم شده بودند. بالاخره با رفتن حضوری به یکی از سالن های معروف نوبت من هم شد و با حساب سفارش زیاد که فقط مرتب کنید و به پایه و اساس ابروی ما کاری نداشته باشید ابروی من هم باریک و بد ترکیب شد تا من باشم دیگه گول این سالن ها رو نخورم و خودم دست به کار شم. خلاصه که قیمت تلفنی بهت نمی گن وقتی رفتی یهو می گه دوازده تومن اصلـاح کامل و مو کوتاهی هم همین طور پس خانم محترم چرا ازتون می پرسم جواب نمی دید که این طور پول برای مو کوتاهی کم بیاد اصلا هم تعارف نمی زنه که انجام بده بعد بیار! می رم موهام رو درست کنم از قبل گفته پونزده تومن وقتی می شینم روی صندلی و موهام رو سشوار می کشه خانم کارکن به صاحب سالن می گه نه هجده تومن! و من تازه فلسفه ی ندادن قیمت رو متوجه می شم که بستگی به ذایقه اشون در همون لحظه داره...

منشی دندون پزشک بیشتر از کاری که دکتر برام انجام داده ازم پول می گیره و این رو دکتر هفته ی بعد که به مطب ش می رم برای آخرین مرحله از کارم صورتحساب می ده می بینم منشی بیست تومن بیشتر از من گرفته...

توی کاروان ماشین عروس بودیم که یکی میاد و آروم می خواد دوربین فیـلمـبرداری رو از دست پسـرم ببره (دزد سر چهارراه) و من که صندلی جلو نشستم متوجه نمی شم و دست پسر درد نکنه که محکم دوربـیـن رو گرفته بود و گرنه تمام عکس ها و فیـلم های خـانوادگی ما به یغمـا می رفت... توی فیلم هم پیداست که پسر ۲۲ یا ۲۳ ساله ای که خیلی معمولی و ریـلکس از بین ماشـین ها خودش رو به ماشین ما می رسونه و درست از کنار من هم رد می شه و من متوجه نشدم و پسر هم صدایی از خودش در نیاورد... خدا رحم کرد که دزد  وحشی بازی در نیاورد.

خوب دیدن خونواده که عالی بود ولی وقتی این همه آشکار بی حرمتی مردم به یکدیگه رو می دیدم حالـم بد می شد.

تا اونجایی که یادم میاد اینقدر این پدیده شایع نبود و حالا خیلی زیاد تکرار می شد و چه ماهرانه و راحت.

* کسی می دونه برفین کجاست؟

* بعضی سایت ها رو که باز می کنم برام بلاک هستند و می دونم که برای دیگران این طور نیست مشکل چی هست٬ کسی می دونه خواهش می کنم کمک کنه.

+ نوشته شده در  شنبه سوم بهمن 1388ساعت 22:35  توسط من و پسرم  | 

سلام سلام به همه ی دوستان عزیزم٬ ورود خودم رو هم به خاک انگـلیس خوش آمد می گویم

باور نمی کنید هیج جا خونه ی آدم نمی شه به خصوص که اینبار دلمون خوش بود از گرمای تابستون اهـواز خبری نیست ولی بدتر زمستون ش با من سر سازگاری نداشت که نداشت!

عروسی خیلی خیلی خوش گذشت و سفر کوتاه ۳ هفته ای ما به سرعت برق و باد گذشت و به من اچازه نداد به دو تا از کارهایی که دوست داشتم برسم. نکته جالبی هم بود٬ یا من انتظارم رفته بالا یا فرهنگ رفتاری در جامعه ی ایـرانی تغییر کرده! (بعد در این باره بیشتر توضیح می دهم)

راستی ما درست یک هفته ای هست که رسیدیم و با خودمون مهمان های عزیزی رو آوردیم و دلتنگی دور از خانواده رو برام کم رنگ کردند٬ خدایا شکرت٬ خدا جون مامان و خواهرهام و برادر هام و خانواده هاشون رو سلامت و شاد و موفق نگه دار آمیـن.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم دی 1388ساعت 20:40  توسط من و پسرم  | 

آروم آروم هستم٬ راحت و آسوده از سفری که دو روز دیگه انجام می شه خدا بخواد.

باور کنید توی سفر بیش از نیمی کارها به عهده ی من هست ولی خوب یه جاهایی هم که دیگه نمی تونم خوابم رو کنترل کنم مثل تاکسی از فرودگاه خارجی تا داخلی و یا مسیر فرودگاه داخلی تا بازار و...

با خیال راحت می خوابم تازه پسری هم همراهی می کنه و این جور موقع ها خبری از خواب برای همسری نیست حالا واقعا برعکس توی خونه به آسونی نمی خوابم ولی توی تاکسی بعد از پرواز بله!

حتی توی پرواز هم چشام خواب بهشون نمیاد ولی تاکسی رو نه! حالا این دفعه می خوام به خودم بیشتر مسلط باشم تا نخوابم برای اطمینان از خودم٬ آخه مگه انگلیسه که من با اطمینان توی تاکسی بخوابم بابا ایرانه با هزار و یک خفاش و نمی دونم چی! که این مملکت منو کشته.

خوب ظاهرا که دوشنبه تهران برف هست و سرد نه که اینجا هوا سرد نباشه بلکه فریز هست و انگار که در فریز توی خیابون باز هست و قشنگ جابجایی هوای سرد رو می بینی و یخ می زنی٬ پالتو و شال گردن هم جواب نمی ده. می خواستم برای ایران اومدنی پالتوی جدید بگیرم که رفتم دیدم مدل امسال یه چیزی تو مایه های پتوی مسافرتی ولی سنگین تر و غیر قابل شستشو! کسی می دونه می تونم تهران لباس گرم (پالتو و ...) کجا پیدا کنم؟

کمی بعد نوشت:  ایران که بودیم وقتی مجالس روضه خوانی و دعاهای مختلف از جمله ابوهمزه ثمالی رو  که خیلی دوست داشتم و می دارم رو شرکت می کردم٬ خانمی که دعا رو تفسیر می کرد یه جاهایی با گریه می گفت:  خدایا این ماه رمضان رو ماه رمضان آخر ما قرار نده.

یا مدینه که بودیم من اصلا ناراحت نبودم که داریم مدینه رو به مقصد مکه ترک می کنیم ولی خوب چرا نه شب آخر مسجد نبی رو خوب دیدم و با چشام ازش عکس گرفتم هنوز خوب یادمه٬ خوب ذوق دیدن کعبه رو هم داشتم خیلی زیاد٬ اون آقای روحانی کاروان که مداحی می خوند یه جاهایی که داشت می گفت:  خداحافظ خداحافظ مدینه بعد سریع می گفت:  خدایا این سفر رو سفر آخرمون قرار نده.

حالا اینها رو نوشتم که بگم چند هفته قبل داشتم توی آشپزخونه ظرف می شستم و همین طور که از پنجره مردم رو می دیدم که دارند با هدف خرید و خوشحال توی این هوای سرد به بازار میرند یه مرتبه توی دلم گفتم:  خدایا این کریسمس رو کریسمس آخر ما قرار نده بعد یه مرتبه پقی زدم زیر خنده که مریم چی می گی با خودت که پسری بدو اومد گفت مامان چی شده... هنوز هم از یادآوری ش خندم میگیره.

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 21:44  توسط من و پسرم  | 

بغض گلوم رو گرفته من مامانم رو می خوام من...

امروز شنبه نوشت: 

ما ایران می رویم به همین سادگی به همین خوشمزگی هورا٬ مرسی همسر و پسر عزیزم از همراهی تون. خدایا شکرت

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 14:59  توسط من و پسرم  | 

من هنوز ایران نرفتم! احساس تنهایی عجیبی داشتم حتی یاداوری دیدن مادر و خواهر و برادرهایم هم نمی تونست برام شیرین باشه توی بد برزخی گیر افتاده بودم. روزهای هفته که ۶ ساعت کار می کردم وقتی خونه می رفتم سریع نهار آماده می کردم خودم رو مرتب می کردم تا تاج سرم از مدرسه بیاد٬ شاید باورتون نشه دلم براش ضعف می رفت توی اتاق نشیمن در حال تلویزیون نگاه کردن بودم اما چشام رو به پنجره اشپزخونه بود تا به محض دیدنش از جا مثل اسپند روی اتیش از جا بپرم و در رو بروش باز کنم و محکم بغلش کنم دلم اروم بشه انگار جون تازه ای می گرفتم هر چی حس خوب دنیا بود مال من می شد همسری هم که یه لحظه دوریش حتی توی خونه برام امکان نداشت٬ انگار که سالها بود من این دو رو ندیده بودم و قرار بود بدون اونها برم بمیرم!

شب که می شد درست سه شب متوالی قبل از پرواز٬ منی که ظهر نخوابیده بودم و از صبح ساعت ۸ بیدار بودم و هر ساعت روز رو به کاری مشغول بودم و جای خالی برای استراحت نداشتم شب ساعت ۱۲ با تن و فکر خسته به رختخواب می رفتم و می خوابیدم اما درست بعد از یکساعت با خستگی تمام احساس می کردم بیدارم یه چند دقیقه ای می گذشت و بعد متوجه می شدم که واقعا من بیدارم٬ نگاهی به عقربه های ساعت می کردم که ساعت ۱:۳۰ بامداد رو نشون می داد بعد اروم می خوابیدم و چشام رو می بستم تا بخوابم اما مگه می شد!!!  توی حالت خستگی و مبارزه با بیداری بالاخره ساعت ۶ به بعد که همسری برای نماز بیدار می شد و نمازش رو می خوند من رو نوازش می کرد تا بخوابم و اروم بغلم می کرد و بعد من می خوابیدم تا ۸ صبح و آماده بشم برم کار و بعد خونه و نهار و تمیز کاری و ...

راستش رو بخواهید می ترسیدم با این حال زار نرفته به ایران برگردم و بدتر خانواده ام رو توی ایران اذیت کنم با بی تابی کردن و از یه طرف پسری که از مدرسه می تونست ۱۰ روز مرخصی سالانه داشته باشه بعلاوه تعطیلات کریسمس  راضی نمی شد از مدرسه ش روزی غایب بشه٬ می گفت:  دوست ندارم وقتی از تعطیلات برمی گردم از همکلاسی هام توی کلاس عقب باشم. خوب حرفش رو قبول داشتم.

همسری که وضع رو این جوری دید خیلی کمک کرد تا خیال من بابت اونها راحت باشه که ایران برم اما من بیشتر دلتنگ می شدم٬ دکتر رفتم برای وضع بوجود امده و یه سری قرص برای خواب شب داد و برگشتم همسری هم که دید من بدون پسری برام سخته با درخواست خودم بلیط رو کنسل کرد و این جور شد که من اینجام و دیگه جرات ندارم بدون اونها مسافرت طولانی مدت برم.

هر سال همسری چند هفته ای به مسافرت خارج از کشور می ره چه اینجا که هستیم چه ایران که بودیم همیشه هم دلتنگش می شیم هم من هم پسری ولی هیچ وقت بدون پسری جایی نرفتم می دونم که ماشالله محمدم ۱۲ سال ش هست خیلی با خودم فکر کردم که درست نیست فقط بخاطر دلتنگی برنامه ی سفرم رو کنسل کنم٬ نشد که نشد.

خوبه که به خانواده ام به جز خواهر بزرگترم هیچکس از تاریخ پروازم خبر نداشتند وگرنه اونها هم ناراحت می شدند هر چند خواهری به متانت تمام کمکم کرد.

شما چی فکر می کنید٬ می دونم که کار خوبی نکردم دلم برای مامانم یه ذره شده خیلی دوستش دارم خدایا سلامت و شاد نگه ش دار آمین.

گویی مرا برای وداع آفریدند وقتی دلنوشته ها و دلتنگی های آقای حیرانی رو می خونم نفس م توی سینه حبس می شه٬ سخته خدایا وصال رو نصیب شون کن آمین.

باران عزیز٬ خانم خونه عزیز و سمیه جون ممنون از راهنمایی هاتون دوست تون دارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 22:46  توسط من و پسرم  | 

لطفا اگه آدرس مانتو مجلسی شیک توی تهران می دونید برام بگذارید٬ وقتم کم هست و کم خوابی هم بهش اضافه کنید. ممنـــــــــــــــــــــــــــون می شـــــــــــــــــــــــــــــــــــــم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 23:12  توسط من و پسرم  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 21:48  توسط من و پسرم  | 

این روز رو با تمام وجود دوست دارم٬ روز نامزدی ما و البته عوارض ناشی از راهپیمایی و مخالفت هم از نامزدی ما مستثنی نبود! اون هم توسط پسر عموهای غیرتی خودم٬ درست زمانی که نامزد محترم به دعوت بزرگان برای عکس یادگاری انداختن می خواستند کنار من باشند پسر عموهای جان بر کف ایستادگی کردند و اجازه نداند "غریبه" با من عکس بنداره و همسر مهربون که قبول کرد و من رو ندیده نامزد شد.

عزیزم سالگرد نامزدی مان مبارک باد

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 22:28  توسط من و پسرم  | 

دكتر ويناي گويال  :

 

در هنگام اپيدمي جهاني يك بيماري، امكان عدم تماس با عامل آن بيماري تقريباً غيرممكن است در حاليكه امكان پيشگيري از ابتلاء به آن وجود دارد.

هنگامي كه هنوز سالم هستيد و بدن شما علائمي از ابتلاء به آنفولانزاي نوع A را نشان نمي‌دهد، رعايت چند دستورالعمل ساده از ابتلاء به بيماري و يا توسعه آن جلوگيري مي‌نمايد.

تنها راه ورود ويروس آنفولانزاي نوع A از طريق دهان يا بيني مي‌باشد. براي پيشگيري از بيماري كافيست نكات زير را رعايت نمائيد:

 

1)       دستهاي خود را چندين بار در روز بشوئيد.

 

2)      هيچيك از اجزاء صورت خود را لمس نكنيد و در مقابل اين وسوسه مقاومت نمائيد. (مگر براي خوردن، نوشيدن، شستشو و ساير امور ضروري)

 

3)      دوبار در روز با آب نمك ولرم قرقره نمائيد (مي‌توانيد از محلول ليسترين نيز استفاده نمائيد.) ويروس آنفولانزاي نوع A از هنگام ورود از طريق دهان يا بيني به مدت 2 الي 3 روز در گلو باقي‌مانده و همانجا تكثير مي‌شود. با قرقره محلولهاي ضد‌عفوني كننده مانند آب نمك يا ليسترين مي‌توانيد از تكثير ويروس و ابتلاء به بيماري جلوگيري نمائيد. اين توصيه ساده را بي‌اهميت تلقي ننمائيد.

 

4)      همانند بند 3، بيني خود را نيز حداقل يك بار در روز با آب نمك شستشو نمائيد. اين موضوع ممكن است براي برخي افراد كمي مشكل بنظر برسد اما با كمي تمرين موفق خواهيد شد.

 

5)      مصونيت خود را از طريق مصرف غذاها و ميوه‌هاي حاوي ويتامين C افزايش دهيد. چنانچه ناچار از مصرف قرصهاي ويتامين C مي‌باشيد، از وجود روي (Zinc) در آنها اطمينان حاصل نمائيد.

 

6)      هرچه مي‌توانيد مايعات گرم مانند چاي،‌قهوه و .... بنوشيد. اثر نوشيدن مايعات گرم مشابه قرقره نمودن آب نمك اما بصورت معكوس مي‌باشد. با قرقره نمودن، ويروس را از بدن خارج مي‌نمائيم و با نوشيدن مايعات گرم، ويروس را به داخل معده انتقال مي‌دهيم كه در آنجا امكان تكثير ندارد.

 

پيشنهاد مي‌كنم اين دستورالعملها را براي سايرين ليست نمائيد. شما نمي‌دانيد چه اشخاصي ممكن است با توجه به آن زنده بمانند.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 22:19  توسط من و پسرم  |